7

از تنهایی‌ های بزرگ و عمیق
از غم‌ های ژرف و بی‌ اساس
از اندوه‌ هایی که گلو را می‌ فشارند
از رؤیاهای آبستن از بی‌ زمانی
از پرسش‌ هایی ابدی بدون پاسخ
از ریسمان‌ هایی که به هم می‌ بندند دست‌ ها را
از تلخ و شیرین مکرر نوستالژی
چنین آفریده شدم
به فریاد و سکوت.

6

شب، دروغی به من بگو
دروغی كه با هزارتو ها، مفصل ها و روشنایی هستی بخش
زخم های مرا بشوید.
می دانم كه از گریزها،
خلاء،
دلبستگی،
پرتگاه،
عشق هستی یافته از موسیقی،
فقط واژه ها باقی مانده است.
آینه ای که در آن نقصان یافته ام در هر نگاه من
گل شکفته شده بر تنه گمشده ما
در آستانه عبور از خوابی بلورین است
نسیم خم شده از آتش تو
یادم کنید
شب با من مهربانی كن
زیرا كه روزها
صخره های استوار پنهان کننده لانه‌ های ماران
و لحظه ها
اندوه عمیق مرا نمی فهمند.
شب، دروغی بگو
در رقص نورهای شكسته
مارپیچی دوار باشد
آهنگی نیمه تمام
با دروغی که از لابلای اوراق کهنه تراوش كرده است
خطوط پاك شده ام را
از نو بر بی كرانگی انتظار بنویس
آیا آخرین جرعه اكسیری كه نام آن فراموشیست
فقط به فرشتگان پیشكش می شود؟
ای لکه آذرخش مركب سمی
ای خاکستر گریزان از اخگر
ای شعله برودت،
تو ای عشق پنهان من در نت های گمشده جنگل زنگوله دار
مرا در گوش پایان نجوا کن...

5

در رویش دوباره ستاره ها

با تو از اشتهای جهان می گویم

فقط همین:

یک قاشق زمین!

از ریشه هایی که هنوز دیده می شوند

یک قاشق دیگر

که سیرش کند

یکی

برای اینکه همه را با هم بیامیزد

و یکی

که بالا بیاورد همه را

تا چیستی...


4

شروع خوبی نبود

نه قمر بود که صدایش در دره می پیچید

نه عقرب زده ای در حیرت کویر مانده بود

باید برف شده باشم

که بوی پرواز را در سفیدی خامه حس نکردم

اشتباه عجیبی بود

روی هم پوشانی وقایع

حساب تعادل را بر هم زدن

و از عمق تاریکی نتیجه گرفتن

که حتماً

نجات دهنده گنگی در راه است

3

سایه تان بر دیوار می خزد

و من در این اتاق در بسته همه تان را میبینم

اینجا جهان من است

در اعماق تاریکی این دنیا

دنیایی که آن را به کثافت کشیدید

شما ترسوهای پست

با امیال پست تر از خودتان

آن را به کثافت کشیدید

آی ی ی ی ی انسان ها...

از من دوری کنید.

من بیمارم به وجودتان،

بیمارم به روح سیاهتان،

بیمارم به ذهن کرم خورده تان،

من بیمارم...

جهان مرا کاری نداشته باشید

زیرا مرا بر سقف خواهید یافت

... با لبخندی حقیرانه بر صورت رنگ پریده تان!


2


فکر می کنند در جهنم چه می کنند

با آتش بازی می کنند

به دنبال گیسوان سیاه

با لبان به هم دوخته

آخرش همین است

بهار ناپدید خواهد شد، مات و مبهوت، به درون برگ های گیاه

و هر آنچه دوست داشتنیست رخت بر می بندد از جهان!

(چه رنگ پریده است، چه تاریک، چه خالی)

سرخیِ روشنِ گونه ها، چشم های قهوه ای

آخرش همین است

(آی این تلخی، این آبی، این سردی)


1

نبودم

آمدم

نیست تر شوم...