7
از غم های ژرف و بی اساس
از اندوه هایی که گلو را می فشارند
از رؤیاهای آبستن از بی زمانی
از پرسش هایی ابدی بدون پاسخ
از ریسمان هایی که به هم می بندند دست ها را
از تلخ و شیرین مکرر نوستالژی
چنین آفریده شدم
به فریاد و سکوت.
شب، دروغی به من بگو
دروغی كه با هزارتو ها، مفصل ها و روشنایی هستی بخش
زخم های مرا بشوید.
می دانم كه از گریزها،
خلاء،
دلبستگی،
پرتگاه،
عشق هستی یافته از موسیقی،
فقط واژه ها باقی مانده است.
آینه ای که در آن نقصان یافته ام در هر نگاه من
گل شکفته شده بر تنه گمشده ما
در آستانه عبور از خوابی بلورین است
نسیم خم شده از آتش تو
یادم کنید
شب با من مهربانی كن
زیرا كه روزها
صخره های استوار پنهان کننده لانه های ماران
و لحظه ها
اندوه عمیق مرا نمی فهمند.
شب، دروغی بگو
در رقص نورهای شكسته
مارپیچی دوار باشد
آهنگی نیمه تمام
با دروغی که از لابلای اوراق کهنه تراوش كرده است
خطوط پاك شده ام را
از نو بر بی كرانگی انتظار بنویس
آیا آخرین جرعه اكسیری كه نام آن فراموشیست
فقط به فرشتگان پیشكش می شود؟
ای لکه آذرخش مركب سمی
ای خاکستر گریزان از اخگر
ای شعله برودت،
تو ای عشق پنهان من در نت های گمشده جنگل زنگوله دار
مرا در گوش پایان نجوا کن...
با تو از اشتهای جهان می گویم
فقط همین:
یک قاشق زمین!
از ریشه هایی که هنوز دیده می شوند
یک قاشق دیگر
که سیرش کند
یکی
برای اینکه همه را با هم بیامیزد
و یکی
که بالا بیاورد همه را
تا چیستی...
و من در این اتاق در بسته همه تان را میبینم
اینجا جهان من است
در اعماق تاریکی این دنیا
دنیایی که آن را به کثافت کشیدید
شما ترسوهای پست
با امیال پست تر از خودتان
آن را به کثافت کشیدید
آی ی ی ی ی انسان ها...
از من دوری کنید.
من بیمارم به وجودتان،
بیمارم به روح سیاهتان،
بیمارم به ذهن کرم خورده تان،
من بیمارم...
جهان مرا کاری نداشته باشید
زیرا مرا بر سقف خواهید یافت
... با لبخندی حقیرانه بر صورت رنگ پریده تان!